جمعه سی و یکم خرداد 1387
به تماشای من بيا!
بي گمان آنكه آغازش از آسمانهاست
هرگز در زمين به پايان نميرسد.
از اين پس او را ميبينم كه در آن سوي مرزهاي شب
از نگاه يك ستاره با من سخن ميگويد.
بيدار شده در بهشت رهايي
در آغوش نور
و در سرزميني بي ديوارو بي انتها....
..........................
2 سال گذشت ... ولي روز به روز دلتنگيام بيشتر شد
چند روز پيش اين مطلبو يه جايي ديدم وقتي خوندمش
روم خيلي تاثير گذاشت. درسته سعيد ديگه اينجا نيست
ولي مطمئنم يه جايي همين نزديكيا هم صداموميشنوه
و هم حرفامو ميخونه ...
يه وقتايي هم مياد تو خوابم ...هميشه با يه عالمه گل
مياد. ديگه نميگم كاش...
سعيد گلم ! داداش عزيزم!
تومهربون ترين و بهترين داداش دنيايي

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:47 توسط : سارا
دوشنبه ششم خرداد 1387
تکرار مي کنم نام تُرا....
سعيدعزيزم!
مهربانم.............
رفتي و زمستان در بهاري ترين فصل زندگيم به ميهماني قلبم آمد و...
ماندگار شد تا تو بيايي و با آمدنت گرما بخش قلبم باشي.
و من اينك در سكوتي سرد و وهم آور به انتظار بهار آمدنت هستم.
سردم و خسته...
خسته از تمام زمستانها و پاييز ها .
خسته از سردي و برگ ريز خزان.
خسته از تمام آدمك هايي كه در نبودنت خنجر به دست ايستاده اند...
مرا ياراي ستيز با زمستان نيست...
مرا تاب رويارويي با سردي نيست...
تنها مانده ام
جا مانده ام...
بي تو من در خيل اين آدمكهاي خيمه شب بازي تنها مانده ام
دلم را به بودنت خوش كرده بودم .امروز دلم را به خواب هايم خوش كرده ام شايد از تو در آنها نشاني بيابم و فردا...
دلم را به آمدنت خوش خواهم كرد .
يادت هست آخرين وداع؟
مثل يك تابلوي جاندار ...مثل يك شعر ناب هر روز... هر لحظه... هر شب... مرورش ميكنم...(عصر و شايد فردا بر ميگردم....گفتي و رفتي.......)
چرا فردا از راه نميرسد؟
چرا من در حجم امروز گم شده ام؟
عقربكهاي ساعت مچرخند و من ميشمرم...يك...دو...سه...بيست و چهار...
با خوشحالي ميخندم چون فردا ازراه رسيده است...اما تو نيستي ...
پس هنوزفردانيامده...
دوباره ميشمارم... صد ها و هزاران بار ميشمارم...
چقدر امروزطولاني شده ...چقدر بي حضور تو روزهايم پوچ و تو خالي است.
چرافردا ازراه نميرسد؟
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
درختان خشك و بي برگ به بهار رسيدند
شاخه ها شكوفه دادند
شكوفه ها به بار نشست
طعم ميوه هاي نو بر تابستان را دردهانم حس ميكنم اما هنوزفردا نيامده...
در كدام تقويم بايد بجويمش؟
در كدام لغت نامه بايد معنايش كنم؟
پس از كدام خواب چشمهايم را به روي فردا خواهم گشود؟
چرا جوابي نمي يابم؟
چرا با تمام خستگيهايم خواب به چشمم راه نمي يابد؟
سعيد عزيزم!
اگر چه لحظه هايم بي رنگند اما با رنگ سبز نام تو آنها را دوباره رنگ خواهم زد.
اگر چه هوا گرفته و دلگير است اما با عطر آمدنت هواراخوشبوخواهم كرد.
اگرچه روزهايم همه شب شده اند اما با نور چشمانت آنها را ستاره باران خواهم كرد.
هميشه دلتنگت هستم.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:42 توسط : سارا
جمعه بیستم اردیبهشت 1387

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:4 توسط : سارا
جمعه ششم اردیبهشت 1387

صدای پچ پچ چند شاخه نیلوفر میان خوابم پیچیده بود
و آوای زیرکانه خنده ای از پس آن می آمد
خدایا میان این همه خستگی و دلتنگی به کدامین آرامش پناه باید برد ؟
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته از این همه ناامنی
درین هستی زیبا میان کدامین کوه کدامین درخت کدامین رود می توان آرام ماند ؟
همیشه غصه می آید
همیشه غم فراوان است
و همیشه چشمان صنوبرها به وسعت باران نمناک است .
دلم گرفته
خیال خواب ندارم امشب
و چقدر غم دارم ...
و به اسیری یک قاصدک در دستان یک کودک بازیگوش
و به کسالت شب بوهای باغچه
و به مظلومی یک برگ میان این همه سختی و خشکی شاخه
و به تمام گرفتاری ها و دل مردگی ها می اندیشم ...
و دلم میخواهد به پهنای آسمان فریاد بزنم
دلم می خواهد به جایی پناه ببرم که دیگر حرفی از این همه مظلومی نباشد
و دلم می خواهد همه آزاد باشند و شاد
و هیچ نمی دانم کنار این گلبرگ های خشک و این دلهای خسته و شکسته
پنجره ای به وسعت نور و برکت به رویمان گشوده خواهد شد ؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:46 توسط : سارا
جمعه ششم اردیبهشت 1387
خبر آمد خبری در راه است
..........شايد اين جمعه بيايد شايد....
پرده از چهره گشايد شايد...
دست افشان پاي كوبان ميروم
بر در سلطان خوبان ميروم
ميروم بار دگر مستم كند
بي سر و بي پا و بي دستم كند
ميروم از خويشتن بيرون شوم
بندي ليلا رخي مجنون شوم
با همه ي لحن خوش آواييم
در به در گوشه ي تنهاييم
اي دو سه تا كوچه ز ما دورتر
نغمه ي تو از همه پر شور تر
كاش كه اين فاصله را كم كني
كاش.......
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:12 توسط : سارا
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
آزارم میدهد ....

آزارم مي دهد درد نبودنت
اما من آنقدر خسته ام , آنقدر شکسته ام که هيچ نمي گويم ...
نه گله اي!
نه شکوه اي!
حتي ديگر رنجيدن هم از يادم رفته است.
ديگرچيزي براي دلبستن نمانده است .
انتظار بي مفهوم است .
نه کينه اي !
نه بغضي !
نه فريادي !
فقط صداي چک چک باران !!!
اين منم که روي وسعت دل زمين مي گريم ...
باورم نمي شود. ديگر حتي خوابت را هم نمي بينم. مي ترسم.
مي ترسم عادت کنم به درد نبودنت!!!!!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:34 توسط : سارا
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
بهار آمد اما...........

بهار آمد
اما به چشم من خزاني بيش نيست
بهاري كه بي تو بيايد بهار نيست.
پاييز غم زده رفت و زمستان سرد با ابر هاي تيره و سرد اشكهاي دلم را باريد و رفت.
طبيعت مرده جان گرفت .
بوي بهار باز رسيد و نسيم عطر سبزه و ريحان را به عالم وجود پاشيد.
اما اي نازنين مهربانم اين دومين بهار است كه روز هايش و رسيدنش براي من حكايتي ديگر دارد .
من تو را ناباورانه از دست دادم و هنوز در تحير حكمت خداوند هستم.
غم بي تو بودن در روزهايم فرود آمده و شبي بي پايان بر خورشيد زندگيم خنجر زده!
سعيد جان خزان فراق تو در بهار عمرم نشسته ...
تواز باغ رفته اي و دلم چون كوچه باغهاي خشكيده عاري از هرطراوت و سر سبزي شده ...
عزيزم ! ريشه هاي به جا مانده ات را با اشك آبياري ميكنم هر چند ميدانم هرگز از نو نمي رويي.......
برادر خوبم! تاج سرم! چه زود مفهوم هجرت را برايم معنا شدي ...تو كه همه وجودت مهرباني بود
و وسعت غصه هايت غم و اندوه ديگران و امروز غم نبودنت اندوهي بزرگ بر جانم است.
گوهر بي همتا! چه تلخ دانستم معني و مفهوم مرگ برادر را ........چه تلخ.
حالا كه قلبم در اسارت بي تو بودن زنجير شده ...
حالا كه آبي آسمان خانه بي تو ترك خورده ...
و حالا كه لبخندي اگر بيايد مثل شهاب سرد و زود گذر است...برگرد.
بهار پر طراوت دوباره از راه رسيد اما در دل من اميد و آرزويي نروييد مگر اينكه فراق تو يك كابوس طولاني باشد
كه يك روز چشم باز كنم و تو باز با قامت رشيد و چشمان معصومت در آستانه ي در باشي .
گل هميشه بهارم !
به ديدارت خواهم آمد با شاخه گلي سرخ به سرخي خون دلم ......
غبار منزل جديدت را با آب ديدگانم شستشو ميدهم ...شايد.......
شايد دل بي قرارم قرار يابد. 
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:44 توسط : سارا
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386
یا جان رسد به جانان
حديث روز قيامت كه گفت واعظ شهر
حكايتيست كه از روزگار هجران گفت
..................................
حديث روز قيامت كه گفت واعظ شهر حكايتيست كه از روزگار هجران گفت
..............................
امروز به خودم نزديك شده ام.
تعجب مكن!!!
مگر آدم چقدر ميتواند خود را فريب دهد ؟
در كناره هاي دوزخ خانه بسازد و خود را در بهشت ببيند؟
هر روز در امواج قهقهه دست و پا بزند و رياكارانه اشكها را مدح كند...
رود ها را مچاله كند و بعد با دريا دست دهد...
جنگلها را بشكند و به همه بگويد سبز باشيد...
مگر آدم چقدر ميتواند پشت حرفهاي ابرآلود پنهان بماند؟
هميشه كه نميتوان با خرده ناني خشك دل كبوتران را به دست آورد...
شايد تو احساس مرا نداشته باشي...
شايد به حرفهاي من بخندي...
به هر حال فرقي نميكند...
من....
من از پيله ي تغابن بيرون آمده ام...
انگار دنيا تازه متولد شده است...
زمين طعم تابستان ميدهد..................
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:32 توسط : سارا
دوشنبه یکم بهمن 1386
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،
غبار آلوده مهر و ماه ،
کسی سر برنیارد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه ،
جر پیش پا را دید نتواند !
که ره
تاریک و لغزان است.
و گر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است.
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون،
ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است،
پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من !
ای ترسای پیر پیرهن چرکین !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...!
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی !
در بگشای !
منم من میهمان هر شبت،
لولی وش مغموم.
منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور.
منم ، دشنام پست آفرینش !
نغمه ی ناجور !
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم.
بیا بگشای در،
بگشای،
دلتنگم.
حریفا ! میزبانا !
میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست ، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم .
حسابت را کنار جام بگزارم .
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد سحرگه نیست.
حریفا !
گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .
و قندیل سپهر تنگ میدان ،
مرده یا زنده .
به تابوت ستبر ظلمت یه توی مرگ اندود ، پنهان است.
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ،
شب با روز یکسان است !
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ،
دستها پنهان ،
نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین .
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
سرها در گریبان است.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:42 توسط : سارا
شنبه بیست و چهارم آذر 1386
خیلی تنهام
آخ چقدر سخته وقتی آدم تو این دنیای بزرگ تنها باشه
و..........
در انتظاری بی پایان به سر ببره ٬ بدون هیچ روزنه ی امیدی...
اما من از این انتظار خسته نمیشم چون میدونم تو منو میبینی
وحرفامو میخونی
فقط نمیتونی جواب بدی...
خیلی تنهام
....................................................................
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
به سوی سرزمینی که دیدارش دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که من دارم
چو کرم نیم جانی بی سر و بی دم
کشاند خویشتن را همچو مستان
دست بردیوار
به سوی قلب من این غرفه ی با پرده های تار
و
می پرسد
صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی یا که لبخندی ـفشار گرم دست دوست مانندی؟
و میبیند
صدایی نیست !
نور آشنایی نیست
حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست
...........
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگـ
ملول و با سحر نزدیک
و
دستش گرم کار مرگ-
بیا ره توشه برداریم
کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هر جا که پیش آید